تبلیغات
روزهای بارانی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ... ...
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
روزهای بارانی
وخدایی که دراین نزدیکیست....
سه شنبه 21 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

پاییز فصل رنگها ... تورا همیشه بیشتر از بقیه وقت ها به من یادآوری میکند... به خاطر همین است که بیشتر از همه ی فصل ها دوستش دارم ...دارد تمام میشود ...میرود جزء خاطره ..خاطره شیرین باتو بودن ..

مگر میشود فراموش کرد اولین روزپاییزرا ..وقتی پنجره را باز میکنی و نسیم خنک پاییز رابا تمام وجودت حس میکنی وبه پاییز خوش آمد میگویی وآماده میشوی برای گذراندن روزهایی پر از التهاب..

پراز دلتنگی ... پر از عاشقانه ها...وپر از باران..

فقط باران پاییزی است که میتواند آدم را دیوانه واربه بیرون بکشد تا حس کند آسمان دوباره عاشق شده پاییزپادشاه فصل ها...

خوشحالم که در پاییز بود که عاشقت شدم و به فال نیک میگیرم آمدنت در پاییز را...

پاییزامسال برای من پراز عاشقانه بود...پراز احساس های خوب ... دلشوره های عالی...

زیباتر میشوی وقتی زیر باران نگاهت میکنم ...زیر باران پاییزی...

نمی دانم آیا پاییز سال بعدهم هستم یانه ..آیا اینگونه عاشقم هستی یا نه..

ولی میدانم همیشه عاشقت میمانم ...عشق پاییزی من ...دوستت دارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

جوانی برباد رفته....

اسم یه کتابه...یه شاهکار ادبی ازلئوتلستوی نویسنده ی بزرگ روسی...الان اصلا برام مهم نیست که اون توچه جشنواره هایی شرکت کرده یا چند تا جایزه نوبل ادبیاتو برده...

چیزی که الان مهمه قهرمان اون داستان...یه اسب ابلق پیر...

نمیدونم کی بود این کتابو خوندم ولی میدونم اون موقع هیچی ازش نمیفهمیدم وفقط داشتم یه شاهکار ادبی از یه نویسنده ی معروفو میخوندم...

ولی الان که دارم فکرمیکنم میبینم روزمرگی وخستگیهای من چقدر شبیه اون اسب ابلق پیره روزهایی که شروع میشن با بی حوصلگی ادامه پیدا میکنن..وبا خستگی تموم میشن...

باید یه بار دیگه بخونمش...حداقل برای مدتی سرگرم شدن....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

آسمان پیدانیست وقتی من بیدار نشسته ام درایوان این خانه که خاطره باران خنده های کشدار بی بهانه توست هنوز...وآن قاصدک ساکت بی خبرامشب هم همسفر نسیم بود واز پیش چشم منتظرم گذشت وچسبید به دیواری که خانه ی مارا از همه ی دنیا جدا میکرد....

چه جادویی توی پس توی نگاهت جا کرده بودی؟؟؟

که آفتابگردان باغچه روی بر نمیدارد از این خانه خورشید...هر قدر شب نقره مهتاب بپاشد توی این پیاله خنک آب وعطر شب بو ورخسار شمعدانی برقصند در این ذهن آشفته دلتنگ...هرچه ازاین کوچه ی بی رهگذر نسیم بوزد به صورتم ..وآن ستاره که قرار کرده بودیم مال ما باشد..تا همیشه سوسو زندوبرق بتابد کنج این چشمان بی فروغ..بی لطف حضورت چه بی صفاست...عزیزدلم

قرار نبود این همه دورباشی ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

توهمیشه عاشق من میمانی...ومن همیشه دوستت دارم. تمام امیدهایت ازمن سرچشمه میگیرند.

وهر بار...بیست وچهار ساعت درروز وشصت دقیقه درساعت وهر شصت ثانیه در دقیقه به فکر منی...

واصلا به فرض محال مربوط نیست که دخالت کند..که دلیل بیاورد....

محال است ذهن آدمی درشیوا گونه ترین شکل ممکن هم تا این حد عاشقی کند...

این بهترین خیالی است که ذهن هر دو انسان مربوط بهم میتواند داشته باشد...

اماواقعیت چیز دیگریست....!!!!!!!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

بیا باز فریب بخوریم...

من فریب حرف های تورا ...وتو فریب نگاه های مرا...

مگر زندگی چه چیزی میخواهد به ما بدهد؟؟؟؟

که من ازتو چشم برندارم...وتو بگویی دوستت دارم...

بیا باز فریب بخوریم...

من سیب را بهانه میکنم وتو را میرانم از همه ی آدم ها وتو تنهایی را بهانه میکنی تا دور کنی مرا از همه ی آدمیان...

ببیا باز فریب بخوریم وعاشق باشم...ازنظر چه کسی عیب دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

مسافر

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئه
تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
_ و نوش‌داروی اندوه؟
_ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.

و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
_ چقدر هم تنها!
_ خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
_ دچار یعنی
عاشق.
_ و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
_ چه فکر نازک غمناکی!
_ و غم تبسم پوشیده
نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
_ خوشا به حال گیاهان که
عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
_ نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب
دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی که
_ غرق ابهامند.
_ نه،
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.
و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز .
و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.
و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را.
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
که هیچ ماهی هرگز.
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.
و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.

سهراب سپهری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

 

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه‌ای ز امروزها‌، دیروزها

دیدگانم همچو دالان‌های تار
گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دست‌هایم فارغ از افسون شعر
یاد می‌آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک‌سو می روند
پرده‌های تیرهٔ دنیای من
چشم‌های ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه‌ای
در بر آیینه می‌ماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانه‌ای

می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می‌شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می‌شود

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب
روزها و هفته‌ها و ماه‌ها
چشم تو در انتظار نامه‌ای
خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی‌تو دور از ضربه‌های
قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می‌شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می‌ماند به راه
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

فروغ فرخزاد

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

عشق دلیل می‌خواهد؟

روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!

- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه
عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

فقط برای تو...

دوست دارم کنارت باشم...فقط نگاهت کنم ...به اندازه تمام این سالهایی که دوستت داشتم وتوکنارم نبودی..نمیدانی چه احساس خوبیست وقتی به من میگویی دوستم داری ومن فقط به همان روزها فکر میکنم که آرزویم این بود که توبدانی چه احساسی دارم

مدتی بود فراموشت کرده بودم...فراموش که نه به ندیدنت عادت کرده بودم ..وقتی دوباره آمدی حس کردم ...هنوز دوستت دارم ..اما نه مثل گذشته خیلی بیشتر...احساسی نو..

خاطره های گذشته برای من تمام شده اند...اما احساس من هنوزتازه است...

تمام فکر من درطول این سالها این بود که اگر روزی تو واقعا بروی من چه خواهم شد...

وقتی آمدی حس کردم احساسم بیهوده نبوده...نیست...

نمیدانی چه شیرین است طعم عشق دوطرفه...ولی باورکن من عاشقترم ازتو...اینجا نیستی ببینی چگونه  انتظارت را میکشم

همه ی ترس من شده ترس از دست دادن تو...میترسم روزی دیگر تورا نداشته باشم ....باورکن میمیرم

حالا دیگر زندگی برای من فقط مفهومش تویی...کاش بفهمی چقدر دوستت دارم..

کاش بفهمی ...همه چیز را فقط در کنار تومیخواهم...برای من هیچ چیزی ارزشمندتر از عشق تونیست

باورکن احساس من....

باورکن بیشتراز آنچه فکر میکنی دوستت دارم....

باورکن...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

سفر...

مدتی است که سفر بیشتر ذهنش وتمام قلبش را اشغال کرده...سفری که انجام نمیشود...یک سال پیش که دیدمش نمی دانست چطورعاشقم باشد...یک ماه پیش که پیامش را خواندم میدانست چطور عاشقش باشم وچندروز پیش که شنیدمش نمیدانستم چطور عاشقش نباشم...

یک سال است که ندیدمش ویک ماه است که نمیبینمش...تمام ذهنش راسفر اشغال کرده..سفری که اورا برد حالا باید بازگرداند...اگرچه دیر اگرچه دور...

وقتی فاصله ای میان مانیست تحمل فاصله ای که میانمان است بسیار سختر است..بی تابی میکنمو تاب می آورم..واین سفر که روزی درد ماشد حالا درمان ماست...اما آنگاه که درد بود اتفاق افتاد اما حالا که درمان است اتفاق نمی افتد...وقتی گفت درآخرین سفرش به اعماق دریا رفته چون میخواست با دستان خود صدفی برای من بیاورد خواستم چیزی بگویم نشد..وحالامیخواهم چیزی بنویسم که نمیشود...

واین احساس نگفتنی انگار مرا به عمق اقیانوس سکوت میبرد تابا دستان خود شایدبرای او شئ بیاورم..

اوچند ماه دیگر می آید...وچندروزبعدش می رود...اشتیاق سفر ودلشوره سفر...این دوست داشتنی لعنتی..چه چیز عجیبیست...اما دیگر نمیخواهم به او این گونه نگاه کنم .. سفر جزئی از زندگیست..چه به سمت جدائی چه به سمت رسیدن...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

درگیر رویای توام

درگیر رویای توام .. من‌و دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت .. تو من‌و انتخاب کن

دلت از آرزوی من .. انگار بی‌خبر نبود
حتی تو تصمیمای من .. چشمات بی‌اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم .. تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت تا .. احساس آرامش کنم

باور نمی‌کنم ولی .. انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری .. اصرار من بی‌فایدست

هر کاری می‌کنه دلم .. تا بغضمو پنهون کنه
چی می‌تونه فکر تو رو .. از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بذار .. یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه .. به کم قانعم نکن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

اسمم داره یادم میره

اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمی‌کنی
حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمی‌کنی

دلتنگ‌تر میشم ولی نشنیده می‌گیری من‌و
هنوز همه حال تو رو از من فقط می‌پرسن‌و

با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت
اصلاً نمی‌خوام بشنوم که اشتبا گرفتمت

داشتن تو کوتاه بود .. اما همونم کم نبود
گذشته بودم از همه .. هیچ کس به غیر تو نبود

حقیقت‌و میدونی و ازم دفاع نمی‌کنی
کنار تو می‌میرم و تو اعتنا نمی‌کنی

مردم تو رو از چشم من امشب تماشا می‌کنن
فردا غریبه‌ها من‌و پیش تو پیدا می‌کنن

کاش اتفاقی رد بشی از کوچه‌های دلخوری
به روم نیارم که چقدر می‌خوام که از پیشم نری

هر بار با شنیدن صدای تو آروم شدم
حتی واسه‌ی رفتنت پیش همه محکوم شدم

مونا برزویی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

شعر  سیب و جوابیه ها

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ
عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و
بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد

او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ
دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

مسعود قلیمرادی

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم
غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این
جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

جواد نوروزی

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

بارون پائیزی

داره بارون  میاد کوچه بازم لبریزه احساسه
هنوزم نم نم بارون صدای ما رو میشناسه

همین دیروز بود انگار تو با من تو همین کوچه
میگفتی زندگی وقتی تو با من نیستی پوچه

آهای بارون پائیزی کی گفته تو غم‌انگیزی
تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه می‌ریزی

داره بارون میاد کوچه بازم لبریزه احساسه
هنوزم نم نم بارون صدای ما رو میشناسه

توی تقویم ما دو تا بهار از غصه می‌سوزه
واسه ما اول پائیز هنوزم عید نوروزه

آهای بارون پائیزی کی گفته تو غم‌انگیزی
تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه می‌ریزی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 آذر 1391 :: نویسنده : ... ...       

اولین روز بارانی را به خاطر داری.؟؟..

غافلگیرشدیم

چترنداشتیم...دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم...

دومین روز بارانی راچطور؟؟

پیش بینی اش کرده بودی...چترآورده بودی...ومن غا فلگیر شدم!!

سعی می کردی من خیس نشوم وشانه چپ تو کاملا خیس بود!!

وسومین روزراچطور؟؟؟؟!!!

گفتی سرت درد میکند حوصله نداری سرمابخوری ...چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی..

شانه راست من کاملا خیس شد!!!

وچند روز پیش راچطور به خاطر داری؟؟؟

که با یک چتر اظافه آمده بودی....ومجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چشم و چا لمان نرود...

دوقدم از هم دورتر راه برویم....!!

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم !!

تنها برو...........!!!!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :